مروارید جان و صدف حجاب

تا بحال به خود اندیشیده ای...؟

 به گوهـــــر وجودی ات ؛ به عــزت درونـــی ات ؛ زیــــبایی کنونـی ات

به مروارید چی...؟!

 اندیشیده ای ...

به ارزشش  به زیبایی بودنش ؛ به کمیاب بودنش ؛ محبوب بودنش

اره... درست فهمیدی !!

تو مرواریدی هستی زیبا در پوشش چادری زیباتر

مروارید باش تا همیشه محبوب باشی ... نه چون سنگ ساحل در دسترس همگان

حجاب و عشق واقعی




یک واقعیت است که امروزه یکی از خلأ هایی که در دنیای غرب وجود دارد، مسئله ی عشق واقعی و پیدا کردن آن است. اندیشمندان اروپایی زیاد به این نکته تاکید کرده اند که « اولین قربانی آزادی و بی بند و باری امروز زنان و مردان، شور و احساسات شدید و عشق عالی است.»
در جهان امروز هرگز عشق هایی از نوع عشق های شرقی و باستانی مثل لیلی و مجنون، خسرو و شیرین بوجود نمی آید. این داستان ها بیان کننده ی واقعیت های اجتماعی است که در آن زمان ها و در کشور های شرقی وجود داشته است.
از این داستان ها می توان فهمید که زن بر اثر دور نگه داشتن خود از دسترسی آسان مردان، پایه های خود را تا کجا بالا برده است! قطعا درک زن از این حقیقت که دور بودن باعث شیفتگی بیشتر نسبت به او می شود؛ در تمایل او به پوشش بدن خود و مخفی کردن خود به صورت یک راز، تاثیر فراوان داشته است. [1]
لمبروزو روانشناس معروف ایتالیایی، در این مورد سخن زیبایی دارد. او می گوید: « بدون شک منشأ حجب و حیای زن را در عشق و علاقه می توان یافت؛ چه اینکه زن وقتی مرد را به خویش علاقه مند و خود را نسبت به او متمایل دید، منظور اصلی خودنمایی و جلوه گری از بین می رود و چون توسعه محیط اجتماعی زن، فقط به منظور تمرکز تمایلات درونی او به شخص واحد است، پس در نتیجه، هنگامی که در این راه توفیق یافت؛ دیگر احتیاجی به آلات فریبنده و مصنوعی نخواهد داشت. چنانچه مشاهده می شود، زنانی که به شوهر و فرزندان خود علاقه مند هستند، بکلی از این عالم دور هستند. و اگر زنی دیده شود که راه دیگری را پیش گرفته است،  فقط به این جهت است که پاسخ احساسات درونی خویش را نزد همسر خود نیافته اند؛ زیرا وقتی که زن علاقه مند گردید، دیگر حاضر به جلب توجه دیگران نخواهد بود.»[2]


منابع:

[1]. اقتباس از مجموعه آثار استاد شهید مطهری، ج 19 ص 414

[2]. کتاب: روح زن، جینا لمبروزو، ص 44 و 45

تعریف حجاب از زبان فاطمه (س)

حضرت موسی بن جعفر (ع) از پدران گرامیش از حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) نقل فرمود که: روزی شخص نابینایی اجازه ورود خواست. فاﻃمه (س) برخاست و چادر به سر کرد.

رسول خدا (ص) فرمود: «چرا از او رو میگیری، او که تو را نمی بیند؟»

فاﻃمه (س) عرض کرد: «او مرا نمی بیند، اما من که او را می بینم. و او اگر چه مرا نمی بیند ولی بوی مرا که حس می کند.»

رسول خدا (ص) فرمود: «شهادت می دهم که تو پاره تن منی.»

خانم برسونمتون!


گوشه ی خیابان ایستاده ای و منتظر تاکسی هستی. ماشین ها یکی یکی عبور میکنند و انگار نه انگار که تو را دیده اند؛ با سرعت رد میشوند و همزمان با رد شدنشان بادی دوست داشتنی به سرت میخورد و برای چند ثانیه از گرمای تابستان جدایت میکند. یک ماشین مدل بالا نزدیک میشود و سرعتش را کم میکند؛ خوشحال میشوی که بخت و اقبال یارت شده و تا سر خیابان میتوانی سوارش بشوی و در طول عمر با برکتت یک بار هم سوار این ماشین ها شده باشی.

در همین فکر و خیالها هستی که آرام از جلویت عبور میکند و چند متر جلوتر می ایستد؛ شیشه سمت شاگرد را پایین میدهد و با لحنی خودمانی به خانمی که کمی آنطرفتر ایستاده میگوید: «برسونمت!»

زن لبخند میزند و رو بر میگرداند ولی راننده ماشین دست بردار نیست.

به آنطرف خیابان نگاه میکنی که دو مغازه دار ایستاده اند به تماشای ماجرا و همینطور که لبخند میزنند با هم پچ پچ میکنند.

کمی آنطرفتر یکی دو نوجوان و کمی آنطرفتر یک دختر بچه ماجرا را به تماشا ایستاده اند.

نگاهت را برمیگردانی سمتِ ماشین ولی زنی که کنار خیابان ایستاده بود را نمی بینی!

صدای ضبطِ ماشین از حد معمول بلندتر میشود و ماشین آرام  آرام به راه می افتد و نگاه مردمی را که به نظاره ایستاده اند با خود همراه میکند. ماشین اولین خیابان فرعی را به راست میپیچد، از نگاه مردم دور میشود و زندگیِ مردم دوباره به حالت عادی بر می گردد. انگار نه انگار اتفاقی افتاده، انگار نه انگار ناهنجاریی صورت گرفته و انگار نه انگار گناهی جلوی چشم مردم به وقوع پیوسته.

با خودت فکر میکنی چرا اینقدر این صحنه ها برای مردم عادی شده که حتی یک نفر هم ناراحت نیست، یک نفر اعتراض نمیکند و یک نفر اخمهایش را به نشانه ی اعتراض نشان نمی دهد. در همین فکرها هستی که یک تاکسیِ غراضه جلوی پایت می ایستد و داد میزند: «کجا میری داداش؟»